تبليغاتX
::. عاشقای تنها .::

عاشقای تنها

: درباره وبلاگ

 

به نام آفریننده عشق
سلام
ازاینکه به این وبلاگ اومدید و وقت با ارزشتونو به ما دادید ازتون تشکر می کنیم.امیدواریم که لحظات خوبي رو سپري كنيد.
هادی


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

دی 1387
آبان 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

 

: پیوندها

 

تار بشکسته
مسافر دشت شقایق
وعشق صدای فاصله هاست
بی کاری
در آغوش خدای برهنه
نازنین من
بازنده عشق
تاوان عشق
به نام آنکه عهدش وفاست
سایه روشن
غریبه
مریم پاییزی
سفید وسیاه
کوچانه
سکوت
ندای دل
به او بگویید دوستش دارم
پس کوچه های غربت
کابوس عشق (استاد گلم)
اسکادران عشق
بی تو هرگز
دلم هواتو کرده نازنینم
باران عشق
کلبه شاپرکها
خلوت دل(باران)
صدای بال ملائک(گندم)
غزلکده
خدا تو را بهشتی کند.......نگار257
دل نوشته های من.......ن_گ_ا_ر
برای با تو بودن باید از بودن گذشت
::.

 

: موسیقی

 
 
 
 

          

 

فرصتی نمانده است


بیا همدیگر را بغل کنیم


فردا


یا من تو را می کشم


یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر...


دنیا به همین چند سطر رسیده است


به این که انسان


کوچک بماند بهتر است


به دنیا نیاید بهتر است

اصلاً این فیلم را به عقب برگردان


آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین


پلنگی شود


که می دود در دشت های دور


آنقدر که عصا ها


پیاده به جنگل برگردند


و پرندگان دوباره بر زمین

...
زمین

...
نه

!
به عقب تر برگرد

بگذار خدا


دوباره دست هایش را بشوید


در آینه بنگرد


شاید

...
تصمیم دیگری گرفت

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:45 توسط بصیر |   |  ارسال به دوستان
 
عاشقی تنها گناهم بود و نیست
 

 

    

 

چه بسیار می نگرم چه کم می بینم

بسی امید کاشته ام سراب میچینم

چه تلخ می گیرم چه زهر میخندم

چه سخت می گشایم و چه سهل می بندم

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق این سرمایه بازار دل

آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد ان ایام مشتاقی بخیر

عاشقی تنها گناهم بود و نیست..................

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:18 توسط بصیر |   |  ارسال به دوستان
 
درد

 

 

حكايت از چه كنم سينه سينه درد اينجاست
هزار شعله ي سوزان و آه سرد اينجاست
نگاه كن كه ز هر بيشه در قفس شيري ست
بلوچ و كرد و لر و ترك و گيله مرد اينجاست
بيا كه مسئله بودن و نبودن نيست
حديث عهد و وفا مي رود نبرد اينجاست
بهار آن سوي ديوار ماند و ياد خوشش
هنوز با غم اين برگ هاي زرد اينجاست
به روزگار شبي بي سحر نخواهد ماند
چو چشم باز كني صبح شب نورد اينجاست
جدايي از زن و فرزند سايه جان ! سهل است
تو را ز خويش جدا مي كنند ، درد اينجاست

 بیگناهی

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:43 توسط ونوشه |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  tarebeshkasteh
All Rights Reserved