
چه بسیار می نگرم چه کم می بینم
بسی امید کاشته ام سراب میچینم
چه تلخ می گیرم چه زهر میخندم
چه سخت می گشایم و چه سهل می بندم
دستهایت تکیه گاهم بود و نیست
عشق تو پشت و پناهم بود و نیست
حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم
چیز سبزی در نگاهم بود و نیست
عشق این سرمایه بازار دل
آب این روی سیاهم بود و نیست
یاد ان ایام مشتاقی بخیر
عاشقی تنها گناهم بود و نیست..................
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:18 توسط بصیر
|
| ارسال به دوستان